وبلاگicon
وروجکـــــــــــــــــــــــــای من
وروجکـــــــــــــــــــــــــای من
فرزند صالح گلی است از گلهای بهشت
تاريخ : پنجشنبه 27 / 9 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 22 مرتبه

اولش بگم باور کنید اصلا فرصت ندارم شکلک بذارم که جذابتر بشه! پست مرا خالی از شکلک بپذیرید!چشمک

تو این مدت پوریا تقریبا همه چیز میگه.جملاتشم خیلی خوب ادا می کنه. اما کلماتش اکثرا اشتباه ولی جالبه. یه سریش که یادمه میگم براتون:

جوراب: جوپامَ

جورابات: جوپامات

به هر: بخر

بوهور:بخور

به هاب: بخواب

اُ آن: قرآن

به هون: بخون

دسشی یو: دستشویی

اَخاق: اخبار

خُله: خاله!!!!!(به جای تشکرشه!)

مَجون: مامان جون(به مامان باباش میگه)

کیپات:کتاب

کَپات: کباب!

کِبشش: کشمش

مَگَک: نمک(شکر رو هم میگه مگک)

بادون: بادوم(گردو رو هم میگه)

کیتی و بعدها کبی: کبریت

مادالّا:ماشالا

هاجَر: حاضر

پودیدی:پوشیدی

تب تل: تبلت

باجی باجی: باب اسفنجی

آنان:انار

آجون: آخ جون

کامپیلی!!!: کامپیوتر البته ورژن جدیدش شده کِمِته!

ادامه داره! یادم نمیاد.

حالا کمی از جملاتی که میگه و شیرین کاریاشو میگم:

 یه روز خونه مامانم بوده.قبل از اینکه من از سر کار بیام به مامانم میگه شی شی.یه شیشه شیر میگیره می خوره بعدم پا میشه شروع به شیطنت می کنه.مامانم بهش میگه : شیر خوردیو نخوابیدی؟چرا؟ پوریام اخم میکنه بهش میگه :شب خوابیدم!(مامانم طی سالهای عمرش تا به حال اینقد قانع نشده بوده!)

جملاتش رو خیلی شمرده و با مکث ادا می کنه.سرش رو هم کج می کنه. ابروهاشو میده بالا.خیلی با مزه میشه!

یه شب(دو سه ماه پیش) داشتم بهش یاد می دادم که بگه دوستت دارم.هی میگفتم پوریا بعد با مکث می گفتم دوست دارم. چند بار که گفتم یهو دیدم بعد از اینکه من گفتم پوریا گفت: جونم!!! منو میگی!!! سوپرایز شدم! اونقد جیغ و هوار کردم و بغلش کردم چلوندمش که باقی آموزش رو فراموش کردم!مارمولک کوچولو حالا نقطه ضعف منو فهمیده هربار که خرابکاری میکنه که من بلند صداش میکنم پوریا شازده با صدای لوند و ملیحی می فرمایند:جـــونـــم مـــامــــان!!!!

 هنوزم کنترل ادرار نداره و من باهاش دارم دست و پنجه نرم می کنم! یه روز با وجود کمر دردم کلی شلوار ازش شسته بودم. داشتم پهن میکردمو بهش غر میزدم. می گفتم : ببین چقد شلوار ازت شستم.چرا جیش می کنی تو شلوارت؟ میگه(با همون حالتی که بهتون گفتم): مامان! گیگیه شلّاب نشوش(دیگه شلوار نشور) میگم: اونوقت شما کجا جیش کنی؟ میگه: شلّاب بَ آم به هر!( مرده این حل مسئلشم!)خدائیش باید روند مذاکرات رو بسپرن دست پوریا!

نخودچی و کشمش با گردو درست کرده بودم. توی یه ظرف بزرگ ریخته بودم. گذاشته بود جلوش داشت می خورد. یکی دوبار من چندتا دونه از توش برداشتم خوردم. ظرفو می کشه کنار میگه: گیگه نه هور!

دارم قرآن می خونم.اومده قرآن رو از دستم میگیره میگه گیگه اُآن نهون!

مشغول خراب کاریه! بعد میگه پسرش کمک به تُنه!(بکنه)!!!

هرچی هم که میخواد از پارسا بگیره میگه مال پوریامه!

البته گاهی هم میگه اس هودمه! دیشب کتاب داداشش رو برداشته من با هزار ترفند گرفتمش میگم این کتاب داداشه! با گریه ای جانگداز میگه: کیپات داداش اس هودمه!

یه روز اصلا حالم خوب نبود.از سر کار که اومدم پارسا رو به همه مقدسات و مرده و زندش و به مرگ خودم و جون خودشو قد و بالای مریم خانوم صاحب خونمون!!! قسم دادم که من میخوام یه ساعت بخوابم. جیغ پوریا رو درنیار، هرچی هم که خواست بهش بده که نیاد سراغ من!

به جون خودمو مرگ همه رفتگانو همون قد وبالای مریم خانوم! وختی بیدار شدم با صحنه ای مواجه شدم که حتی در بازار سید اسماعیل هم مشاهده نمیشه! یه ظرف لوبیا چیتی از تو کابینت آورده بود هر چی رو که تونسته بود ریخته بود توی کیف مهدکودکش! باقیشم پخش کرده بود وسط اتاق! یه کارتن رشته آشی رو هم کلا خورد کرده بود کف آشپزخونه! یه بطری آبم ریخته بود روی رشته ها! فک کنم میخواسته کف آشپزخونه آش بپزه! کشوهای دراور و کمد خودشونو کامل خالی کرده بود. هرچی لباس رو رخت آویز آویزون بود بانم و بینم! ریخته بود پایین! اوه! ادامه داره! اون لحظه فقط به این فک کردم که اگه بمبم منفجر شده بود اینقدر ویرانی به بار نمی آورد که یک ساعت خواب من باعث شده بود! به پارسا میگم چرا گذاشتی اینکارا رو بکنه؟ ایشان فرمودند: خودت گفتی جیغشو درنیار! و بنده کاملا قانع شدم!

باقیش واسه بعد!



موضوع : خاطرات
تاريخ : پنجشنبه 27 / 9 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 25 مرتبه

سلام دوست جونام. چند وقته اینقده سرم شولوغ پولوغه که باور کنید موهامم شونه نزدم چه برسه که به وبلاگم سر بزنم.

توی این مدت اتفاق زیاد افتاده، پارسا زیاد نطق بالاتر از سنش کرده!!! پوریا شیرین کاری و شیرین زبونی زیاد داشته.منم گرفتاری زیاد داشتم! حال کردید؟! به خودم که رسید چی شد!!!

پارسال این موقع ها یادتونه؟ عمل کردم؟ خیلی به خاطرش اذیت شدم.چند سال بود که باهاش درگیر بودم. حالا امسال دیگه اون مشکل رو ندارم اما مشکلم با سر درد و سرگیجه شروع شد. البته کمرم هم درد داشت. اما چون مسکن های خیلی قوی واسه سرم می خوردم انگار درد کمرم آروم میشد. اما بازم درد داشتم. تا اینکه از دست سر دردام رفتم دکتر؛ گفتم بذار درد کمرم رو هم بگم. بعد از تست عصب عضله پزشک محترم فرمودند که مهره پنجمم دیسک داره! بــــــعـــــله دوستان! گل بودیم!!! به سبزه هم آراسته شدیم!!! خخخخخخخخ

خلاصه دکی فرمودن 10 روز استراحت مطلق(توجه شود: بنده با پوریا گلی باید 10 روز فقط بخوابم!!!!) داشته باشم و بعدش ام آر آی بدم. الانم که می بینید تونستم بیام بنویسم واسه اینه که چند روزه که مرخصی ام! اما دریغ از لحظه ای استراحت! اما بازم خوبه.حداقل تا تفرش نمیرم. از زمان شروع درمان سر دردم چون دیگه مسکن نخوردم درد کمرم خیلی شدید شده. توی اون چند روز که تا مرخصیم فاصله افتاد و می رفتم سر کار دیگه به فرمهین که می رسیدم نمیتونستم دردشو تحمل کنم. دیگه نمی تونستم آروم بشینم.حالا ماتم گرفتم واسه بعد مرخصیم! دکتر گفت نامه میدم که برات کمیسیون تشکیل بدن بیای نزدیکتر.اما هیچ امیدی به پزشکای کمیسیونمون ندارم! شما تو روخدا واسم دعا کنید. من که گرفتار این درد شدم لااقل یه خیری توش باشه!!!



موضوع : خاطرات
تاريخ : چهارشنبه 21 / 8 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 46 مرتبه

دوست جونام سلام. چند وقت نبودم! می دونید که چقد سرم شلوغ پلوغه! صبح قبل ساعت 6 بیدار میشم و شال و کلاه می کنم واسه رفتن به تفرش. خیر ندیده ها ساعت کاری رو هم که اضافه کردن.همین باعث شده که واسه برگشتن نتونم با همکارم که ماشین داره برگردم. آخه ایشون آموزش ابتدائیه و نیم ساعت زودتر تعطیل میشن. بقیه همکارام که ماشالّا!!!! همگی رفتن مرخصی زایمان! هماهنگ کرده بودن ناکثا!!!!Orange smiley 015

تا برسم خونه ساعت حدود 3 میشه! ناهارمو خورده نخورده باید به درس و مشق پارسا رسیدگی کنم. ظرف بشورم.تمییز کنم.روزا هم که خیلی کوتاهه! زود شب میشه.شام درست میکنم و همینطور ناهار فردا رو. در حین کار کردن با پوریا صحبت میکنم.شعر میخونم واسش و باهاش بازی میکنم. نه فرصت استراحت دارم.نه وقت دارم برم خرید.حتی مدت زیادیه که پیش پزشکمم نرفتم! پوریا هم که خیلی خیلی شیطون شده.مدام خونه رو بهم می ریزه و بعد میگه جم جور!!!! هرچی اسباب بازی داره رو میریزه وسط اتاق! تازگیا همه کشوها رو هم میریزه بیرون! کم خودم کار دارم! به قول تفرشیا زلزلک! هی کار واسم می تراشه! اما از حق نگذریم خیلی خیلی شیرین شده.Orange smiley 011

خلاصه! تا آخر شب به کارام می رسم و در نهایت باید تغذیه پارسا و لباساشو آماده کنم واسه فردا.همینطور تغذیه و وسایل پوریا رو.آخه بچم میره مهد.زیادم مهد رو دوست نداره! باباجونشم همش غر میزنه! و بنده هم همش غرغراشو تحمل می کنم!!!! چاره ی دیگه ای هم ندارم البته!Orange smiley 012

امسال هم مثل سالهای گذشته خیلی رفتم دنبال انتقالی اما بازم مثل سالهای گذشته بی نتیجه بود.دلیلشم کاملا روشنه! بنده توی هیچ اداره و ارگانی پارتی ندارم!!!!!!!!!! به همین سادگی!ابتسامات وبكاء سمايلات حزينه ابتسامات وخيبه

شاید باورتون نشه اگه بدونید امسال من بخت برگشته نیروی مازاد حساب می شدم بازم با این وجود با انتقالیم موافقت نکردن! آخه یه مشاور از قم انتقالی گرفته واسه تفرش و از طرفی بخشنامه از وزارتخونه اومده که مشاور برای ابتدائی و راهنمائی ممنوعه و مازادشون باید برن آموزگاری.ما هرچی گریه زاری کردیم که بابا ما رو بفرستید آموزگاری قبول نکردن! یعنی اداره کل مشکل نداره.اداره تفرش قبول نمیکنه. خیلی دلم ازشون پره. ابتسامات وبكاء سمايلات حزينه ابتسامات وخيبه از اداره کل قول دادن سال آینده هرجور شده حتی بدون موافقت تفرش بهم انتقالی میدن اما من اصلا به وعده های سرخرمنشون دلخوش نیستم.از این قولا هر سال میدن وبازم سال بعد من باید جونمو بگیرم کف دستم و هر روز راهی یه جاده پیچ در پیچ بشم!   باور کنید دیگه جون ندارم. امسال داره خیلی بهم فشار میاد. از اول مهر دوباره دردام شروع شده! باور میکنید توی تابستون اصلا احساس درد نداشتم؟! حتی سردردای میگرنی و تپش و درد قلبمم باز عود کرده! اصلا من به هوای تفرش آلرژی دارم. بابا! من میخوام توی همین هوای آلوده اراک باشم! به کی بگم؟؟؟؟؟؟!!!!! قسم خوردم اگه انتقالیمو ندادن استعفا میدم.دیگه نمیتونم! دچار فرسودگی شغلی شدم!!!!pacman Smiley No 104164

دوستان شما هیشکدومتون تو آموزش پرورش آشنا ندارین سفارش منو بکنه؟! والّا!!!!!!!!!! کار ما با ضابطه به هیچ جا نمیرسه!Orange smiley 010



موضوع : خاطرات
تاريخ : دوشنبه 14 / 7 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 65 مرتبه

این عکسا مربوط به حداقل سه ماه پیشه.هنوز خونه قبلی بودیم. بهش غذا دادم برد همه رو ریخت روی فرشو موکت. بهش گفتم باید تمییزشون کنی بدو بدو رفت یه دستمال برداشت اومد شروع کرد به تمییز کردن!

وقتی شیر می ریخت و من با دستمال تمییز می کردم ایشونم برنجا رو زحمت کشیدن با دستمال جمع کردن!

پوریا فضلی

پوریا فضلی

پوریا فضلی

اینم بلال خوردنشه که بهش خیلی علاقه داره:

پوریا فضلی

پوریا فضلی

پوریا فضلی

بازی کردنش توی حیاط:

پوریا فضلی

پوریا فضلی

پوریا فضلی

پوریا فضلی

پوریا فضلی

آب بازی کردنشون که تقریبا توی تابستون کار همیشگیشون بود و چقدم لذت می بردن:

پوریا فضلی

پوریا فضلی

پوریا فضلی

پوریا فضلی

پوریا فضلی

پوریا فضلی

پوریا فضلی

دیگه فرصت نیست!!!!!!

باقیش واسه بعدخندونک



موضوع : خاطرات, گالری, عکس و خاطره
تاريخ : چهارشنبه 9 / 7 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 58 مرتبه

114.gifگل پســـــرم تولـــــدت مبارکــــــــــــ114.gif

63.gif

تولد پوریا

111.gif



موضوع : گالری
تاريخ : چهارشنبه 19 / 6 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 125 مرتبه

پوریا علاقه وافری به آشپزی داره. بهترین اسباب بازیش بزرگترین قابلمه است!

پوریا فضلیپوریا فضلی

طبخ پیتزای مخصوص پوریا:

پوریا فضلیپوریا فضلیپوریا فضلیپوریا فضلی

به شعله پخش کن زیر قابلمه دقت کنید. همه اصول آشپزی رو رعایت می کنه ماشالاّ. دستگیره هم دستش میگیره که نسوزه.تازه مزه هم می کنهخندونکپوریا فضلی

 با تلفن صحبت کردنشو در حین آشپزی ندیدید! گوشی رو میذاره روی شونش بعد غذا شو هم میزنه و صحبت می کنه. بعدش میگه باشه باشه؛ بعد گوشی رو قطع می کنه میذاره زمین!



موضوع : خاطرات, گالری, عکس و خاطره
تاريخ : چهارشنبه 19 / 6 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 104 مرتبه

شاید باورتون نشه اما من میخوام یه کارو به موقع انجام بدم!!!! اصــــــن از من بعیده!خندونک

بریم سراغ عکسای تولدمون.امروز عصر مامانم خونه نبود گرفتم نشستم تو خونه وخت پیدا کردم این عکسا رو بذارم!مدیونید فک کنید من هر روز خونه مامانمم!دروغگوخندونک

اول کیکشون

کیک تولد

البته عرض کنم خدمتتون که این فقط به قول پارسا یه تولد فرمولی بود(اگه یادتون باشه پارسال تو جشن تولدش اینو گفت) واسه همینم خیلی تزیینات و سایر چیزا کامل نیست.به بزرگواری خودتون ببخشیدخندونک

قبل از تشریف فرمائی کیک :

تولد پارسا و پوریا

پارسا میرحبیبی

تولد پارسا و پوریا

پوریا فضلی

این امیررضای شیطون رو هیچ جور نمیشد آروم نگه داشت.هرعکسی که مینداختیم اثری ازش تو عکس بود! ما هم جز تزئینات حسابش کردیم دیگه!پوریا سراغ هرچیزی که میرفت فوری می رفتو ازش میگرفت!

موقع فوت کردن شمع یاد خانوم شیرزاد افتاده بودیم! دقیقا امیررضا رسالت خطیر فوت کردن شمع رو به عهده گرفته بود و چندین عکس انداختیم تا موفق شد پوریا شمعشو فوت کنه!بچه داداشم که عزیزه! آدم دلش نمیاد بهش چیزی بگهمحبت

پوریا فضلی

پوریا فضلی

امیررضا حسنی

به چهره پرشیطنت پوریا دقت کنید!  

و اینجا....

پوریا فضلی

طی یک عملیات انتحاری اومد شمعشو خودش فوت کرد.بچم زبله! به خودم رفتهمحبت

پوریای شکمو از روی کیک یه آبنبات چوبی برداشته و داره گریه می کنه که براش بازش کنیم:

تولد پارسا و پوریا

حالا پارسا بهتره؟؟؟؟؟؟!!!!! پفکا رو تو دستش نگه داشته!یکی نیس بگه زن چقد به این بچه ها سختی میدی هیچی براشون نمیگیری که اینطوری آبروریزی میکنن؟؟؟؟والّا!!!!

پارسا میرحبیبی

و حالا پوریا:

پوریا فضلی

پوریا فضلی

تولد پارسا و پوریا

تولد پارسا و پوریا

پارسا میرحبیبی

شما به این پفکای نیم خورده زیاد دقت نکنید! این چیزا تو خونه ما کاملا طبیعیه!

پوریا فضلیپوریا فضلی

پوریا فضلی

و کیک بریدن پوریا:

این پاهای معلق در هوا هم پاهای مبارک امیررضا جان هستن!

 

پوریا فضلی

و پارسا ضزبه نهایی رو به کیک وارد کرد:

پارسا میرحبیبیپارسا میرحبیبی

کادوهاشم که همه رو قبلا دریافت کرده بود. منم حال نداشتم دوباره کادوشون کنم بذارم جلو میز!

ممنون از توجهتون.تا پست بعدی شما رو به خدای بزرگ می سپارم(اخباری شدخندونک)بای بای

 

 



موضوع : خاطرات, عکس و خاطره, گالری
تاريخ : چهارشنبه 19 / 6 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 72 مرتبه

یازدهم تولد بچم بود اما از اونجائی که هیشکی همراهی نکرد و عصرش نیومدن خونمون تولدش یه بعد موکول شد.  بالاخره دیروز خاله ها و دائیش رو واسه شام دعوت کردیم و بهشون گفتیم عصر بیان تا تولدم بگیریم. جاتون خالی خوش گذشت. منم روی کیکی که گرفته بودم اسم پوریا رو هم نوشتم و تولدشونو با هم گرفتمخندونک جهت صرفه جوئی در مانی!راضی  البته پارسا کادوهاشو از همه دریافت کرده بود!

عکساشم ایشالا در زمانی نامعلوم میذارم!!!!(خخخخخ) کارای من که معلوم نیست! یه سری از عکساشونو از اردیبهشته که میخوام بذارم هنوز موفق نشدم!

پسرم بزرگ شده{-102-}

امسال پارسا میره کلاس دوم. چند روز پیش رفتیم و کیف و کفشو لباسو لوازم تحریر واسش خریدیم.103چقدر واسشون ذوق کرد. رفته به بچه های همسایه گفته که من همه چی خریدم بیاین خونمون ببینیدشون! میگم بچه آخه این ندید بدید بازیا چیه درمیاری!!!!{-137-}

 

این روزا همه فکر و ذکر پارسا شده بازی های موبایل! هرقدرم بهش میگم که نباید زیاد بشینی پای بازی گوش نمیده. باباش که رمز تبلتشو حتی به منم نمیده که یه وقت به پارسا ندم! منم هرچی رمز گوشیمو عوض می کنم بازن نمیدونم این وروجک از کجا متوجه میشه که چیه و میره سراغ گوشی.وقتی هم که اعتراض میکنم میگه تازه شما باید برای خودم تبلت بگیرید هیچی نمیگم حالا!!!!!!{-40-}{-40-}{-40-}{-40-}

یه بازی آنلاین هست که بیشتر از همه دوسش داره. بهش میگه کلاج ای کلاو{-59-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}

درستش اینهclash of clans البته اگه منم درست نوشته باشم!{-11-} اشتباه که میگه بعد که درستشو میگم میگه حالا هرچی!!!!!!!بچه نیس که!!!!!

یه بازی تو کامپیوترم داره که همیشه بهش میگه دی جی تا!!!! بخدا منم قاطی کردم اسمش چی بوده!!! فک کنم جی تی آ!!!!

واسه پوریا یه مسواک کوچولو خریدم. بعد پارسا مسواک انگشتیشو آورده میگه اینو حالا چکار میکنیم؟ میگم این دیگه به درد نمیخوره. بندازش سطل زباله. با نگاه عاقل اندر سفیه بهم میگه: واسه بچه بعدی!!!

من در اون لحظه 

چند ثانیه بعدش

پارسا{-105-}

بچه بعدی

سعید پسر خواهرم همش به شوخی میگه ببینید پارسا چقد بچه با ادبو خوبیه.آخه من تربیتش کردم. شماها بلد نیستید بچه تربیت کنید!!! این طفلی هم باور کرده! یه روز که پوریا خیلی شیطونی می کرد و جیغ می زد بهم گفت: مامان خب پوریا رو بده سعید تربیت کنه!ببین من چقد خوبم

البته یه روزم به سعید گفته بود مامانم نمیذاره وگرنه من پوریا رو درست تربیت میکردم{-88-}

پسرکمون میخواد بره کلاس دوم اما هنوز خیلی کلمات رو اشتباه میگه!

مثلا:

کامیوتر: کامپیوتر

طقبه: طبقه

اَی ذت: اذیت

کلاج ای کلاو: کلش آف کلنز

دیگه یادم نیست!

مدتی بود وقتی تبلیغات شهر بازیها و پارکهای تهران رو می دید یا نمایشگاههاشو همش میگفت بریم تهران. از اونجائی که ما فامیل نزدیک تهران نداریم تا کار ضروری پیش نیاد نمیریم. تقریبا یک ماه پیش کاری پیش اومد و ما چند روز رفتیم تهران. فک کنید تو اوج گرما هر هتلی هم که می رفتیم جا نداشت تا آخرش کارمون به مهمانسرا رسید!!!! صد رحمت به مسافرخونه بلبل! البته فقط یه شب اونجا بودیم و بعد رفتیم هتل.اما توی همین رفت و آمدا و شلوغیا پارسای طفلک کلافه شده بود. یه بار همچین که سوار مترو شدیم رفت یه گوشه و با بغض گفت من دیگه تا آخر عمرم تهران نمیام!!!!

از اون تاریخم هربار تبلیغ شهربازی و نمایشگاه رو تو تهران نشون میده با اخم میگه تهران اصلنم به درد نمیخوره!!!!!

خوبه لااقل از دست غرغراش دیگه راحت شدیمخندونک

تازگیا هم پسرم شده کمک کارم.شِـــکـــلـَــک هــاے عـَــروسـَــــک نون میگیره.خرید می کنه. هر کاری دارم  کمکم می کنه. اگه لازم باشه که چیزی رو از خونه مامانم بگیرم میره میگیره . آشغالا رو می بره بیرون و خیلی کارای دیگه.

حساسیت زیادی هم روی سطل آشغال کامپیوتر و لب تاب داره! یه روز لب تابم روشن بود اومد سطل آشغالشو خالی کرد. بهش میگم بچه مگه فضولی؟ لب تاب منه خودم لازم بدونم سطلشو خالی می کنم! میگه آخه خالی کردن سطل آشغال وظیف منه!بعدشم قهقه می خنده! اونوقت من ترم 4 دانشگاه که بودم نگران بودم این آشغالای توی سطل زباله میمونه بو میگیره!چطوری باید خالیش کنیم!(حالا شما جدی نگیرید!چشمک)



موضوع : خاطرات
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد