وبلاگicon
وروجکـــــــــــــــــــــــــای من
وروجکـــــــــــــــــــــــــای من
فرزند صالح گلی است از گلهای بهشت
تاريخ : دوشنبه 28 / 10 / 1394 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 45 مرتبه

امسال با کمک خدا و همکاری چند تن از همکاران اداره کل تونستم انتقالی بگیرم.البته به صورت موقت! بازم خدا رو شکر.

منتقل شدم ناحیه 2made by Laie

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : سه شنبه 22 / 10 / 1394 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 54 مرتبه

سلام دوست جونیا.

خیلی وقته نیومدم وبلاگم.الان که اومدم دیدم تار عنکبوت بسته!یه خونه تکونی حسابی نیاز داره!  شکلکهای جالب و متنوع آروین

​اصن یه وضی! سرفم گرفت  شکلکهای جالب و متنوع آروین

چند ماهی اصلا نت نداشتم.مستضعفی طی کردم!شکلکهای جالب و متنوع آروین

آمّا خو الان دیگه آمدوم! در خدمتتون هستیم با کلی عکس و خاطره.که البته فک نکنم بازم بتونم ثبتشون کنم!شکلکهای جالب و متنوع آروینخخخخخخخ(البته آشنایی که دارید با بنده!)شکلکهای جالب و متنوع آروین

 

 



موضوع : خاطرات
تاريخ : دوشنبه 30 / 6 / 1394 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 151 مرتبه

زحماتم بالاخره نتیجه داد و تونستم انتقالی بگیرم.امروزم رفتم مدرسه ای که سازماندهی شده بودم.مشاور یه دبستان دخترانهخندونکمحبتمحبتمحبت



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 21 / 5 / 1394 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 163 مرتبه

متاسفم که مدت زیادی نبودم که خاطرات وروجکا رو بنویسم.البته یه دلیل بزرگش جناب آقای پوریا خان بود!

اول با شیطنت های بیش از حدش و دوم با خرابکاریای هر روزش.نمونشم لب تاپ زبون بستمه که یه بطری آب خالی کرد روش و خرابش کرد.تا حدی درست شد اما بد جور تاب برداشت!!! الانم با اعمال شاقه دارم می نویسمخطا

این عکسا که براتون گذاشتم مربوط به خیلی  وقت پیشه 

اینجا  یکسال و هشت ماهشه.برنجا رو ریخته بود رو زمین.منم بهش گفتم باید جمعشون کنه.ایشونم که همیشه می دید شیر رو که می ریزه رو زمین من با دستمال پاک می کنم،دوید دستمال آورد و مشغول جمع کردن برنجا شد!

پوریا فضلی

پوریا فضلی

پوریا فضلی

عاشق بلاله

توی این عکس هم همون سنه

پوریا فضلی

 

 

پوریا فضلی

پوریا فضلی

و همینطور عاشق آب بازی(بهار 93)

پارسا و پوریا

پارسا و پوریا

پارسا و پوریا

پارسا و پوریا

پارسا و پوریاپارسا و پوریاپارسا و پوریا

پارسا و پوریا

پوریا فضلی

پوریا فضلی

این هم نمایی از پارسا

سید پارسا میرحبیبی

و

پوریا فضلی

پوریا فضلی

پوریا فضلی

اینام عکسای خواهرزادمه که البته مربوط به 14-15 سال پیشهخجالت خیلی دوسشون داشتم ،گذاشتمشون

فهیمه جوادی پور

فهیمه جوادی پور

فهیمه جوادی پور

انشالله اگه خدا بخواد بازم میامخندونک



موضوع : عکس و خاطره
تاريخ : شنبه 15 / 1 / 1394 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 234 مرتبه

امسال مشاور نمونه شدمخندونک



موضوع :
تاريخ : شنبه 15 / 1 / 1394 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 223 مرتبه

تعطیلات اومد و مثل برق و باد رفت و من فرصت نکردم بیام و بنویسم. 

پوریا به طرز فجیع و وحشتناکی ویرانگر و شیطون شده. فوق العاده حاضر جواب.....

گودزیلایی شده واسه خودش!

دیگه شکر خدا همه اذعان می کنن که خیلی شیطونه و گاهی بلاهایی که سر خودش میاره رو دیگه بحمدالله منو سرزنش نمی کنن و می گن والا مگه میشه اینو کنترل کرد.

 



موضوع : خاطرات
تاريخ : چهارشنبه 15 / 11 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 231 مرتبه

سلام دوست جونیام. 

خیلی وقته فرصت نکردم نه به وبلاگم و نه به شما سر بزنم. الانم بی خوابی زده به سرم.تازشم فردا باید توی یه دوره ضمن خدمت اموزش مدرس شرکت کنم!!!!! خدا می دونه فردا با چه قیافه ای میرم سرکلاس!!!خخخخ

شیرین کاریای پوریا رو توی یه دفتر نوشتم یادم نره تا در فرصتی نامعلوم براتون بنویسمشون!درسخوان

این روزا که دهه فجرم شروع شده واقعا فرصت سرخاروندن هم ندارم.بوخودا! منتظرم عید بشه موهامو شونه بزنم!!! خخخخخخدلغک

دارم یه نمایشگاه توپ می زنم تو مدرسه. بدجور درگیرشم! می پرسین نمایشگاه دهه فجر به من چه ربطی داره؟؟؟!!! بله عزیزان!!!!! اصولا آدم که شد آچار فرانسه هر کار با ربط و بی ربطی رو بهش ربط میدن!!!! حالا با رابط یا بی رابط!!! مهم ربطشه که میدن!!! میخواد بهت مربوط باشه یا نباشه!!! نظر خودتم چندان مهم نیست! 

الان اونائی که باید متوجه بشن! ملتفت شدن این نمایشگاهه کار من بوده و لاغیر؟؟!!! والّا با این نوناشونراضی

حالا عکسای نمایشگامم در همون فرصت نامعلوم میذارم!

چشام داره میسوزه اما خوابم نمیبره! بدبختی نیس؟

گفتم بیام یه عرض ادبی داشته باشم محضرتون نکه یه وخ نگرانم شید که زنده ام یا مرده!!خندونکچشمک

فعلا بای تا همون زمان نامعلوم!بای بای



موضوع : خاطرات
تاريخ : پنجشنبه 27 / 9 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 262 مرتبه

اولش بگم باور کنید اصلا فرصت ندارم شکلک بذارم که جذابتر بشه! پست مرا خالی از شکلک بپذیرید!چشمک

تو این مدت پوریا تقریبا همه چیز میگه.جملاتشم خیلی خوب ادا می کنه. اما کلماتش اکثرا اشتباه ولی جالبه. یه سریش که یادمه میگم براتون:

جوراب: جوپامَ

جورابات: جوپامات

به هر: بخر

بوهور:بخور

به هاب: بخواب

اُ آن: قرآن

به هون: بخون

دسشی یو: دستشویی

اَخاق: اخبار

خُله: خاله!!!!!(به جای تشکرشه!)

مَجون: مامان جون(به مامان باباش میگه)

کیپات:کتاب

کَپات: کباب!

کِبشش: کشمش

مَگَک: نمک(شکر رو هم میگه مگک)

بادون: بادوم(گردو رو هم میگه)

کیتی و بعدها کبی: کبریت

مادالّا:ماشالا

هاجَر: حاضر

پودیدی:پوشیدی

تب تل: تبلت

باجی باجی: باب اسفنجی

آنان:انار

آجون: آخ جون

کامپیلی!!!: کامپیوتر البته ورژن جدیدش شده کِمِته!

ادامه داره! یادم نمیاد.

حالا کمی از جملاتی که میگه و شیرین کاریاشو میگم:

 یه روز خونه مامانم بوده.قبل از اینکه من از سر کار بیام به مامانم میگه شی شی.یه شیشه شیر میگیره می خوره بعدم پا میشه شروع به شیطنت می کنه.مامانم بهش میگه : شیر خوردیو نخوابیدی؟چرا؟ پوریام اخم میکنه بهش میگه :شب خوابیدم!(مامانم طی سالهای عمرش تا به حال اینقد قانع نشده بوده!)

جملاتش رو خیلی شمرده و با مکث ادا می کنه.سرش رو هم کج می کنه. ابروهاشو میده بالا.خیلی با مزه میشه!

یه شب(دو سه ماه پیش) داشتم بهش یاد می دادم که بگه دوستت دارم.هی میگفتم پوریا بعد با مکث می گفتم دوست دارم. چند بار که گفتم یهو دیدم بعد از اینکه من گفتم پوریا گفت: جونم!!! منو میگی!!! سوپرایز شدم! اونقد جیغ و هوار کردم و بغلش کردم چلوندمش که باقی آموزش رو فراموش کردم!مارمولک کوچولو حالا نقطه ضعف منو فهمیده هربار که خرابکاری میکنه که من بلند صداش میکنم پوریا شازده با صدای لوند و ملیحی می فرمایند:جـــونـــم مـــامــــان!!!!

 هنوزم کنترل ادرار نداره و من باهاش دارم دست و پنجه نرم می کنم! یه روز با وجود کمر دردم کلی شلوار ازش شسته بودم. داشتم پهن میکردمو بهش غر میزدم. می گفتم : ببین چقد شلوار ازت شستم.چرا جیش می کنی تو شلوارت؟ میگه(با همون حالتی که بهتون گفتم): مامان! گیگیه شلّاب نشوش(دیگه شلوار نشور) میگم: اونوقت شما کجا جیش کنی؟ میگه: شلّاب بَ آم به هر!( مرده این حل مسئلشم!)خدائیش باید روند مذاکرات رو بسپرن دست پوریا!

نخودچی و کشمش با گردو درست کرده بودم. توی یه ظرف بزرگ ریخته بودم. گذاشته بود جلوش داشت می خورد. یکی دوبار من چندتا دونه از توش برداشتم خوردم. ظرفو می کشه کنار میگه: گیگه نه هور!

دارم قرآن می خونم.اومده قرآن رو از دستم میگیره میگه گیگه اُآن نهون!

مشغول خراب کاریه! بعد میگه پسرش کمک به تُنه!(بکنه)!!!

هرچی هم که میخواد از پارسا بگیره میگه مال پوریامه!

البته گاهی هم میگه اس هودمه! دیشب کتاب داداشش رو برداشته من با هزار ترفند گرفتمش میگم این کتاب داداشه! با گریه ای جانگداز میگه: کیپات داداش اس هودمه!

یه روز اصلا حالم خوب نبود.از سر کار که اومدم پارسا رو به همه مقدسات و مرده و زندش و به مرگ خودم و جون خودشو قد و بالای مریم خانوم صاحب خونمون!!! قسم دادم که من میخوام یه ساعت بخوابم. جیغ پوریا رو درنیار، هرچی هم که خواست بهش بده که نیاد سراغ من!

به جون خودمو مرگ همه رفتگانو همون قد وبالای مریم خانوم! وختی بیدار شدم با صحنه ای مواجه شدم که حتی در بازار سید اسماعیل هم مشاهده نمیشه! یه ظرف لوبیا چیتی از تو کابینت آورده بود هر چی رو که تونسته بود ریخته بود توی کیف مهدکودکش! باقیشم پخش کرده بود وسط اتاق! یه کارتن رشته آشی رو هم کلا خورد کرده بود کف آشپزخونه! یه بطری آبم ریخته بود روی رشته ها! فک کنم میخواسته کف آشپزخونه آش بپزه! کشوهای دراور و کمد خودشونو کامل خالی کرده بود. هرچی لباس رو رخت آویز آویزون بود بانم و بینم! ریخته بود پایین! اوه! ادامه داره! اون لحظه فقط به این فک کردم که اگه بمبم منفجر شده بود اینقدر ویرانی به بار نمی آورد که یک ساعت خواب من باعث شده بود! به پارسا میگم چرا گذاشتی اینکارا رو بکنه؟ ایشان فرمودند: خودت گفتی جیغشو درنیار! و بنده کاملا قانع شدم!

باقیش واسه بعد!



موضوع : خاطرات
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد