وبلاگicon
وروجکـــــــــــــــــــــــــای من
وروجکـــــــــــــــــــــــــای من
فرزند صالح گلی است از گلهای بهشت
تاريخ : جمعه 23 / 3 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 10 مرتبه

ما بازم اسباب کشی داریم و ممکنه مدتی آپ نکنم.به فکرتون هستم.واسم دعا کنید از این خونه به دوشی نجات پیدا کنم.دلشکسته



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 15 / 3 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 117 مرتبه

یکسالی بود که تصمیم داشتیم پارسا رو ببریم تلویزیون اما همش من امروز فردا می کردم و بهانه می آوردم. هربارم که رفتنمون قطعی می شد و هماهنگ می کردیم یه کاری پیش میومد و نمی رفتیم.خلاصه؛ قبل از تعطیلی مدارس یه دعوتنامه از طرف مدرسه به پارسا دادن و برای 13 خرداد دعوتشون کردن برنامه کودک و اینبار بالاخره طلسم شکسته شد و من پارسا رو بردم سر ضبط برنامه.پوریا رو هم با خودم بردم اما نرفت داخل استدیو و اونجا فقط شیطنت کرد و از اینور به اونور رفت! و درست موقع شروع برنامه خوابش برد و تمام وقت رو کول من بود!!!! حنانه هم زحمت ضبط کردن برنامه اون روز رو کشید که داشته باشیمش. اونجا اصلا اجازه نمیدادن که عکس و فیلم بگیریم اما من از روی فیلم ضبط شده چندتا عکس گرفتمخندونک

سید پارسا میرحبیبی

سید پارسا میرحبیبی

سید پارسا میرحبیبی

سید پارسا میرحبیبی

جشن الفباشون رو یادم رفت بگم!

دوهفته پیش جشن الفبا براشون گرفته بودن اما متاسفانه از اونجائی که دعوتنامه نداده بودن و فقط گفته بودن به ماماناتون بگید شنبه بیان جشن، پارسا فراموش کرده بود و به من نگفته بود.اون روز چون بیکاریم بود و خونه بودم حدودای ساعت 11 رفتم مدرسه که پول کتابای سال بعد رو به همراه یه سری هزینه باقی مونده رو پرداخت کنم و با معلمشونم صحبت کنم و بپرسم که جشنشون چه تاریخیه.اما وقتی رسیدم جشن تموم شده بود!گریه

و پارسا از جشن الفباش هیچ عکسی نداره!البته دوتا عکس انداختن که بعد توی همین پست اضافشون می کنم.آخه هنوز از روشون عکس نگرفتم، دوربینم شارژ نداره منم حال ندارم.........

همون باشه واسه بعد!.....قه قهه



موضوع : عکس و خاطره
تاريخ : سه شنبه 30 / 2 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 155 مرتبه

ابتدا واژگان جا مانده از سری قبل:

بااااااع!: علامت تعجب در بین اراکیهاخندونک

شبژ: سبز

آبی: کتاب{-141-}

ها آ: یا علی!

و کلماتی که به تازگی یاد گرفته:

حیا: حیاط

هنووووو: هندونه

شیب: سیب

مَیَم: مریم

شوت: هنگام شوت کردن توپ می گه!

دوبائه: دوباره(وقتی توپ رو شوت میکنه بعد میگه دوبائه و باز شوت می کنه!)

قاشو: قاشق +چنگال و چاقو

شَنّا: شنا

شیب شی بی بی: سیب زمینی

شب شی: سبزی

شبّا: شبه

حم م !: حموم

نانا: نانای

ها اَ ای: یا علی

و باز هم بعدا نوشت!

بازم چندتا کلمه یادم اومد که اومدم اضافشون کنم!

عسیسَ: عزیزم

باش: باشه

بَلّا: والّا

الّا مُمَّ: اللهم

حنّا: حنانه

 



موضوع : خاطرات
تاريخ : يکشنبه 28 / 2 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 117 مرتبه

فقط همین چندتا رو تونستم بذارم!

سیدپارسا میرحبیبی

سد نوازن و پارسا توی سرما مشغول خوردن چیپسه

پوریا فضلی

اینجام همونجاست.پوریا داره چوب شور تعارف می کنه.

سد نوازن

این هم تصویری از سد

پوریا فضلی

{-88-}{-88-}{-88-}{-88-}{-88-}{-88-}{-88-}

این عکسه خیلی باحاله! خودم خیلی دوسش دارم! طفلی بچم اونقد که سرد بود این ژاکته رو روی سویشرتش پوشونده بودم{-88-}

پوریا فضلی

دختر خاله هاش بچمو دخملش کرده بودن.بعد قربون صدقش می رفتن که چقد خوشگل شده{-102-}{-102-}{-102-}

پوریا فضلی

اینم مثل قبلی{-136-}

پوریا فضلی

حرفی واسه گفتن ندارم{-143-}

پوریا فضلی

اینجا دیگه به جون خودم خیلی سرد شده بود

شاید براتون سوال بشه که پس پارسا کوشش؟

اینجا که رفتیم مزرعه پدریمونه.وقتی می ریم اونجا ما دیگه پارسا و معین و عارفه رو کلا نمی بینیم! موقع رفتنم با گریه و غرغر باید ببریمشون

اینام دوتا تصویر هنری هم اثر فاطمه جونه{-124-}

منظره

اینجا استخر مزرعه است.

نقاشی هنری

اینجام نمی دونم از کجا پیدا کرده!!!! هنرمند است دیگر!!!! گاهی چیزهائی می بیند که مردم عادی نمی بینند!

آی فاطمه هزینه این تعریفم میشه کشیدن اون تابلو خوشگله که البته 2 ساله قراره برام بکشـــــــــی!!!!{-105-}



موضوع : عکس و خاطره
تاريخ : پنجشنبه 25 / 2 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 67 مرتبه

جاتون خالی 12 اردیبهشت که جمعه بود با خواهرم و داداشم رفتیم کوه.خیلی خوش گذشت.یه عالمه ریواس چیدیم.من تا حالا خودم ریواس نچیده بودم. به بچه ها هم که حسابی خوش گذشت. اول رفتیم کوههائی که ریواس داشتن.بعد از چیدن ریواس هرجا می رفتیم شلوغ بود. آخرش رفتیم کله. یه روستائیه که خیلی خوش آب و هوا و سرسبزه اما سالهاست که خالی از سکنه است و خونه هاش خراب شدن.

اول عکس یه ریواسو واستون میذارم:

ریواس

و در ادامه....



ادامه مطلب...

موضوع : عکس و خاطره
تاريخ : پنجشنبه 25 / 2 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 80 مرتبه

روز پدر مبارک

همه ی اونائی که پدر دارید قدر پدرتون رو بدونید قبل از اینکه افسوس از دست دادنشو بخورید. الان که داریدش بهش بگید که چقد دوسش دارید و بهش احتیاج دارید قبل از اینکه سهمتون ازش شبای جمعه سر خاک باشه.سهمتون فقط حسرت و آه کشیدن و خاطره هاش باشه. قدرشو بدونید و بهش محبت کنید قبل از اینکه مجبور بشید واسه آروم کردن دلتون هی واسش قرآن بخونید و خیرات بدید.نگاش کنید و باهاش حرف بزنید قبل از اینکه توی فیلمای خانوادگی دنبال یه تیکه از تصویر و صداش باشید.

اونائی که پدر دارید خوش به حالتون که می تونید بهش هدیه بدید.آره هدیه بدید قبل از اینکه مجبور بشید یس و الرحمن بخونید.

قدر پدرتون رو بدونید. خوش به حالتون که پدر دارید.

پدر



موضوع : اس ام اس
تاريخ : دوشنبه 22 / 2 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 81 مرتبه

سلام دوست جونام.استحضار دارید که 12 اردیبهشت روزم بــــــــود.خب؛ روزم مبارک. همون روز داشتیم جاتون خالی می رفتیم کوه(بعدا عکساشو میذارم) به همسری میگم حواست هست روزمو تبریک نگفتی؟ می فرمایند: روز چی چی بابا! امرو خو تولدت نیست روز زنم که تبریک گفتیم دیگه چی؟؟؟؟؟عصبانی(لازم به ذکره بگم آقا زحمت کشیدن روز تولدمو کلا فراموش فرمودن! آخر شب بهش میگم تو چیزی نمیخوای به من بگی؟ میگه:نه! مثلا چــــــــــی؟ با یه نگاه جای خالی در جای خالی تازه یادش اومده که تولدم بوده!!!!!!!!!) میگم روز معلم؟!!!!

می فرمایند: شما که معلم نیستی!!!!!مشاوری.روز مشاور و روانشناسم که نداریم!خندونک(فهیمه شد دوتا!!!)

منعصبانیعصبانیعصبانیکچلکچلکچل

ایشونشیطانشیطانشیطان

حالا این مقدمه بود.برید ادامه تا جشنو واستون تعریف کنم....

 



ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات
تاريخ : دوشنبه 22 / 2 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 34 مرتبه

تازگیا بچم پارسا نقشش خیلی کمرنگ شده! از بس که پوریا پررنگه!!!

پارسا حرفای قلمبه سلمبه خیلی می زنه اما متاسفانه هیچکدومشو یادم نیست!!!! از بس فراموشکارم و مشغلم زیاده.حالا هرچی رو که یادم اومد می نویسم. باقیشم پارسای گلم به بزرگواری خودش ببخشه که براش ثبت نکردم.

divider-158.gif

گفتم تو عید آبله مرغون گرفته بود.مهمونیای خونه فامیل باباشو که کلا نیومد.خونه خاله و دائیاشم که میومد می رفت تو یه اتاقو بیرون نمیومد. خونه خاله زهرا که بودیم مادر رفت طبقه بالا و با اصرار آوردش پائین.اما پارسا رفت تو آشپزخونه و نیومد پیش مهمونا. به مامانم گفته بود نمیام آخه همه منو تحقیق(تحقیر) می کنن!!!!!{-91-}

وقتی هم که عمه هاش و مامان جونش اومدن خونمون از اتاقش اومد بیرون.همه خندیدن و گفتن چقد خوشگل شدی!{-95-} پارسا هم رفت تو اتاقش و حتی واسه ناهار خوردن هم نیومد بیرون.{-112-}

تازه اینجا پی بردم که چقدر این بچه حساسه!{-102-}

divider-158.gif

از بعد عید اصلا درست مشق نمی نوشت و درساشو نمیخوند.{-100-} اون هفته مامان و خواهرم از سفر کربلا اومده بودن.پارسا هم از موقعیت استفاده کرد و اصلا مشق ننوشت. بهش که می گفتم برو مشقاتو بنویس می گفت شب که رفتیم خونمون می نویسم. شبم قبل از رفتن به خونه خوابش برد.{-90-}وقتی رسیدیم خونه تازه زده زیر گریه که مشق ننوشتم.دیدم ایشون که مشق بنویس نیست.منم که فردا میخوام برم سرکار فقط خواب منو میگیره و گریه می کنه.منم گفتم تو برو بخواب من واسه خانومتون می نویسم که چرا مشق ننوشتی.{-136-}

منم واسه معلمشون نوشتم که از بعد عید اینجوری شده.اقدام لازم رو بکنه و ملاحظه همکار بودنمونو نکنه.منم در اولین فرصت حضورا خدمت می رسم.{-105-}

ایشونم فرداش پارسا رو دعوا کرده بود. عصر ازش پرسیدم چی شد؟ گفت خانوممون دعوام کرد.{-114-} اما از اون روز درست و به موقع به تکالیفش می رسه. روز بعدش که بیکاریم بود رفتم مدرسه.پارسا تو حیاط منو دیده.میگه: مامان اومدی خانوممونو دعوا کنی؟!!!!{-128-}

گفتم: مادر جان نمیدونی که اون دعوا کردنه از کجا آب میخورده!!!!{-120-}

رفتم پیش معلمشون.ایشون میگن بابا! پارسا که عالیه!!!!!من چون خودت گفته بودی فقط بهش گفتم پارسا تو دیگه چرا؟ تو که پسر خوبی بودی چرا مشقاتو ننوشتی؟ میگفت اونقدر گریه کرد که به ... کردن افتادم.گفتم بابا ببخشید تو خوبی! من بدم! اینقد ازش تعریف کردم و بهش جایزه دادم تا ساکت شده!!!!!!!{-135-}
بچه است بزرگ کردم!{-93-}

divider-158.gif

پارسا همچنان تو جو بچگیاشه!{-78-}

هنوزم کار خوب می کنه که فرشته ها براش جایزه بیارن!131.gif چقدر این بچه ساده است.گاهی واقعا نگران میشم.تازه جالبه که میگه مامان بچه های کلاسمون اصلا متوجه نیستن! میگن فرشته ها که هدیه نمیارن مامانا میرن میخرن بعد شب میذارن توی تختمون.نمیفهمن دیگه!!!!! اینجوری شدم{-103-}{-115-}

اومده میگه مامان من اینهمه کار خوب کردم پس چرا فرشته ها برام هیچی نیاوردن؟ میگم آخه تازگیا فرشته ها بودجه ندارن! 

divider-158.gif

روز مادر برای من یه نقاشی کشیده:{-107-}

نقاشی روز مادر

اون خونه بزرگه رو میگه من ساختم و میخوایم با هم بریم اونجا زندگی کنیم تا دیگه صاحبخونه اذیتت نکنه!!!!

آخه امسال صاحبخونمون خیلی خیلی خیلی بد بود.پوستمونو کند. از ته دل میگم الهی خدا سزاشونو بده.{-114-} ببینید آش چقد شور شده که یکی از آرزوهای پارسا این شده که خودمون خونه داشته باشیم که صاحبخونه اذیتمون نکنه!!!!

divider-158.gif

تو خیابون با خواهرمو حنانه داریم میریم. به حنانه میگه: احساس می کنم وزنت زیاد شده باید قدم بزنی که لاغر شی! اومده خونه میگه حنانه  گفت همین جا کلتو میکَّنم!یکی نیست بگه پسر تو نمیدونی دخترا رو وزنشون حساسنقه قههچند وقت پیشم به جای خالی (جرئت کنم اسمشو بیارم! ایشون دیگه کله خودمو میکَّنه!!!!!) گفته بود جای خالی، باید تن تاک کنی تا لاغر بشی ببین جای خالی دوم(اسم ایشونم اگه بگم همون مشکل قبلی پیش میاد چون این دوتا خواهرن نمیشه با احساساتشون بازی کرد{-105-}) تن تاک کرده لاغر شده! جای خالی اولی هم تهدید کرده بود که اگه پارسا رو تنها گیر بیارم می کشمش{-120-}

divider-158.gif

تازگیا وظایف پارسا زیاد شده. همیشه خودش اتاقشو تمییز می کنه.مواظب پوریا هم هست.چندوقتیه که وقتی میخوام نون بگیرم یا میوه و سبزی پوریا رو میذارم پیش پارسا و میرم و وقتی برمی گردم می بینم خیلی خوب باهاش داره بازی می کنه و سرگرمش کرده.اگرم خواب باشه و بیدار بشه هم واسش شیر درست می کنه و بهش میده.{-109-}

وقتی هم که مشقاشو مینویسه همش میاد میگه مامان کاری نداری من واست انجام بدم.ハート のデコメ絵文字

divider-158.gif

یه روز می گفت مامان من دلم خیلی برات میسوزه.آخه مجبوری خیلی کار کنی.ハート のデコメ絵文字

قربون احساساتت برم مـــــــــــــــــــــــــادر{-102-}بوس

divider-158.gif

یواشکی نوشت: با همه این حرفا اما هنوزم حس بچگانه توش هست و گاهی پوریا رو اذیت میکنه.اسباب بازیا رو ازش میگیره و گریشو درمیاره.که از نظر من کاملا طبیعی و حتی نسبت به بقیه هم کمتره.{-124-}

divider-158.gif

 



موضوع : خاطرات
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد