بستن تبلیغات

وبلاگicon
وروجکـــــــــــــــــــــــــای من
وروجکـــــــــــــــــــــــــای من
فرزند صالح گلی است از گلهای بهشت
تاريخ : دوشنبه 18 فروردين 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 71 مرتبه

پوریا علاقه شدیدی به ماست خوردن داره. پدر بزرگ خودم به شدت علاقه به ماست داشت.خدا بیامرز طی عمر بلندی که داشت اصلا هم مریض نشد حتی فشار خون،غذای اصلیش ماست بود و چیزای دیگه رو در کنار ماست لطف می کرد میخورد! حالا پوریا هم دقیقا پا جای پای اون خدابیامرز گذاشته با این تفاوت که همیشه مریضه!!!!! بابا حاجی ما که اسمشون حاج غلامرضا بود در حال حاضر ملقبند به پدر ماست ایران! و پوریای ما ملقبند به حاج غلامرضای دوم!

وقتی میخواد غذا بخوره من کمی برنج توی ظرف ماستش میریزم و در صورتی که برنجا رو نبینه اونو میخوره! اولا به ماست می گفت:ناش حالا گشاد خان میگه آش!!!!

یه نمونه کوچیک از ماست خوردن پوریا:

پوریا فضلی

پوریا فضلی

پوریا فضلی

پوریا فضلی

پوریا فضلی

و این هم لنز دوربین:

پوریا فضلی

و لبخندی حاکی از رضایت کار!!!!متفکر

پوریا فضلی

فک نکنید غذا خوردنش بهتره! اولا که جاش همیشه روی میز ناهارخوریه! بعدشم همیشه بعد از خوردن غذا باید کل لباساش عوض بشه. گاهی هم لازمه رومیزی شسته بشه! خودتون به عمق فاجعه پی ببرید!!!

پوریا فضلی

پوریا فضلی

پوریا فضلی



موضوع : عکس و خاطره
تاريخ : دوشنبه 18 فروردين 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 43 مرتبه

جاتون خالی گفتم که خیلی خیلی خوش نگذشت!!!! حالا اومدم عکساشو بذارم.

عاقا؛ اینقد میگفتن قشم ارزونه ارزونه!!! بجون خودم قیمتا با اراک تفاوت زیادی نداشت. هر چیزی هم که ارزون بود ما مانی نداشتیمگریه

اما خدائی از حق نگذریم، فقط توی مسیر بخاطر بهانه گیریا و شیطنتای پوریا اذیت میشدیم.وقتی رسیدیم دیگه کلی خوش گذشت.(ببینید من چه آدم مثبت نگری هستم! با وجودی که نتونستم خرید مرید کنم بازم راضی هستم_همچون زن نمونه ای هستم من که البت هیشکی قدرمو نمیدونه!دل شکسته)

این عکسه رو نگاه کنید چقد نازهقلبقلبقلب

هربار نگاش میکنم یاد یه صحنه از فیلم بنجامین باتن می افتم! نمدونم چرا!

سفر قشم پوریا فضلی

اینجام پارسا سنگ مینداخت تو آب و پوریا قهقه می خندید(قربونش برم):

پوریا فضلی

و این هم پارسای گل مامان:

پارسا

توی این عکسش شبیه پیرمردای قدیم ژست گرفته:

پارسا

این یکی یوخده بهتره:

پارسا

اینجا هم سوار قایق شده بودیم:

پوریا  فضلی

و ادامه عکسها:

پارسا

پارسا

پوریا

 پارسا بعد از بازی کنار ساحل؛ شوره زده نشسته بود اینجا:

پارسا

و پایان سفر و انتظار برای سوار شدن در لندیگراف و خستگی مفرط شوشوجان که کاملا در چهرش پیداس!(به قول دائیش که همسفرمون بود:مثل بچه هائی شده بودیم که رفتن بالای درخت نمیتونن بیان پائین! ماتم گرفته بودیم واسه برگشتن!)

پوریا

و اینم تصویر ماشینائی که قبل از ما سوار شناور شده بودن:

لندیگراف

خلاصقلبلبخند



موضوع : عکس و خاطره
تاريخ : سه شنبه 12 فروردين 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 16 مرتبه

سلام دوستای گلم. سال نو مبارک با فقط 12 روز تاخیـــــــر!!!! آخالبته نسبت به 365 روز خیلی هم دیر نیست!!!! چشمکباور کنید خیلی خیلی گرفتار بودم و نتونستم بهتون سربزنم. ببقشیـــــــد!!!ناراحت

تو این مدت که نبودم دو بار پوریا شدید مریض شد. پارسا هم همینطور. اول پوریا آنفولانزای شدید گرفت. هنوز خوب نشده بود که پارسا مریض شد. پوریا یه کم بهتر شده بود اما کامل خوب نشده بود که دوباره بیماریش شدید شد.هنوزم سرفه هاش و آبریزش بینیش ادامه داره. خیلی هم دکتر بردمش و انواع آنتی بیوتیک رو به خورد بچم دادن اما بی تاثیر بوده.

 از خونه تکونی نگم بهتره! دست تنها با دوتا وروجک شیطون در حالی که سر کارم میرفتم؛ پوستم کنده شد تا خونه رو تمیز کردم. ساعت 2.30 -3 می رسیدم خونه ناهار خورده نخورده مشغول نظافت میشدم.(چقدم که نگفتم!!!) البت لازم به ذکره شام و ناهارم که می بایست به موقع حاضر می بود! تا روز 27 اسفندم که کشوندنمون مدرسه. روز 28 اسفند من حتی واسه پارسا خرید نکرده بودم. همه کارام به هم گره خورده بود. اگه آبجیم نبود که دیگه فاتحم خونده بود!همش یا میومد کمکم و دخترش مواظب پوریا بود یا پوریا رو می برد که من به کارام برسم.

القصه؛!!!! سال تحویل شد. روز دوم و سوم پارسا تب کرد و روز چهارمم دونه های آبله مرغون پدیدار شــد!!! گل بود به سبزه هم آراسته شد. یه هفته ای هم گرفتار ایشون بودیم. بدجنس خان نذاشت ازش عکس بگیرم. هر جا هم که میرفتیم مهمونی یا نمیبردیمش از ترس اینکه دیگران بگیرن یا اونقدر خجالت می کشید و اذیتمون می کرد که پشیمون می شدیم از رفتنمون!

الان دیگه خوب شده تقریبا. پوریا ولی نگرفته.میگن معمولا بعد دوهفته میگیرن.حالا نشستیم منتظر واسه پروژه بعدی!!!!

چند روزی هم رفتیم مسافرت.اول یزد و بعد از اونجا رفتیم بندرعباس و قشم. جاتون خالی، خیلی خیلی خیلی خوش نگذشت!!!!! والّا!!! چیه مگه؟ خب خوش نگذشت دیگه! قبل از سفر هرچی به شوشو میگم بابا نمیشه،وقتش نیست.پوریا اذیت میکنه.راه زیاده..... گوش نکرد  که گوش نکرد. البته بنده عادت دارم که ایشون به حرفم گوش نکنن و کار خودشونو بکنن و بعد به حرف من برسن.تمام این سالها همینطور بوده اما نمیدونم کی می خواد قبول کنه که من از رو هوا حرف نمیزنم!!!!!!!!!!!!

پوریا خیلی توی مسیر رفت و برگشت اذیتمون کرد.خب بچم خسته می شد تو ماشین. اونم پوریا که یه لحظه نمیتونه آروم بشینه.مسیر برگشتو کامل رفتم عقب نشستمو پارسا رو فرستادم جلو.تمام مدتم در حال شعر خوندنو بازی با پوریا بودم که کمتر شیطنت کنه. همسری هم تصمیم گرفتند تا هف هش سال دیگه مسافرت نریم!!!! به قول بابای دوستم: آستین ما پاره بود گفتیم الان وقت مسافرت اونم با ماشین شخصی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هنوز دچار سندرم استرس ناشی از مسافرت هستیم( این اختلال توی دی اس ام فایو در آینده خواهد آمد!!! از خانواده استرس پس از سانحه است!!!!)

خلاصه تعطیلات تموم شد و ما نفهمیدیم چطوری گذشت. امروز اولین روز آرامشمه بعد تقریبا دوماه. بالاخره فرصت کردم دو دقیقه بشینم پای کامپیوتر و بنویسم. عکسای این مدت و شیرین کاریای پوریا و گوهر افشانیای جدید پارسا رو هم در پستای آینده میذارم. خواستم بگم هنوز زنده ام!!!!چشمک



موضوع : خاطرات
تاريخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 21 مرتبه

کی یه دستگاه کپی با کیفیت سراغ داره؟به شدت نیاز به چند کپی رنگی باکیفیت از خودم دارم. بدجور کم آوردم.دیگه بریدم .زیر بار اینهمه مسئولیت و فشار زندگی دارم خورد میشم.نیاز به چندتا کپی از خودم دارم که توی انجام کارام بهم کمک کنن!!!

وقتی آدم تو زندگیش کمک کار و همدل نداشته باشه این میشه دیگه!!!



موضوع :
تاريخ : جمعه 25 بهمن 1392 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 77 مرتبه

امروز ولنتاین بود. یادش بخیـــــــــــــــــر چند سال پیش درست روز ولنتاین با جمعی رفته بودیم مسافرت.هـــــــــــی!!! خیلی خوش گذشـــــت. مثل امروزی هی ما ولنتاین ولنتاین می کردیم که خانوم آقای بــــــــــــــــــــــــــــــــــوق صدائی صاف کردنو با قیافه حق به جانبی فرمودن{-95-}:

(بجون خودم اگه دوروغ بگم!{-120-}):
ولنتاین کجای مفاتیحـــــــــــــــه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا من تا حالا ندیدمـــــــــــــــــش!!!!!!!!!!!!!{-103-}
_لسانم قطع و انگشتانم بریده باد اگر دروغ و یاوه گفته باشم_ اونائی که تو جمع بودین بر ادعای من گواه شوید پیلیـــــــــــــــــز(خدائیش یادتونه؟ من هنوزم یادم میاد ریسه میرم از خندهقهقهه)
اصن یکی از تفریحاتم شده این که ولنتاین بشه من این خاطرهه یادم بیاد بخندم!{-88-}


موضوع : خاطرات
تاريخ : چهارشنبه 23 بهمن 1392 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 129 مرتبه

ما امروز رفتیم سبد کالا گرفتیم.Orange smiley 013

بــــــــــــــابـــــــــــــــــا دروغ میگــــــــــــــــن!!!!!!!!Orange smiley 008

سبد نیست که!!!!.........Orange smiley 015

کیسه نایلونیــــــــــه!!!!Orange smiley 014



موضوع : اس ام اس
تاريخ : شنبه 19 بهمن 1392 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 110 مرتبه

امروز پارسا ف رو یاد گرفته. از مدرسه اومده،هنوز لباس عوض نکرده میگه: مامان فریدم یاد گرفتیم بنویسیم.حالا تو جملم می نویسم زیور فرید دارد!تعجب

دارم به این فک می کنم که دیگه این سریال ستایش2 رو نگاه نکنیم وگرنه بعد نوبت شخصیتای اون سریال میشه که ذهن بچه رو به خودش مشغول کننخنثی

والّامتفکر



موضوع : خاطرات
تاريخ : جمعه 18 بهمن 1392 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 102 مرتبه

دیروز پارسا می پرسه: مامان 6و 6؟

میگم:12

میگه نه دیگه! میشه 3

من:چـــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟سوال

پارسا: مگه 3 و 3 نمیشه 6؟! (با نگاهی عاقل اندر سفـــــــــیه!) خب 6و6م میشه 3 دیگه!خمیازه

بعد صداشو صاف می کنه و میگه:مگه نمیدونی؟؟؟؟؟؟متفکر

بچه اس مــــــا داریــــــــمتعجب



موضوع : خاطرات
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد