وبلاگicon
وروجکـــــــــــــــــــــــــای من
وروجکـــــــــــــــــــــــــای من
فرزند صالح گلی است از گلهای بهشت
تاريخ : شنبه 25 / 5 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 27 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستان وبلاگیم اگه رمز می خوان کامنت بذارن.




موضوع : خاطرات
تاريخ : جمعه 17 / 5 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 35 مرتبه

ممنون از همه دوستانی که در مسابقه شرکت کردند و جوابهای نادرست متعددی رو بیان کردند! 

هیشکدومش درست نبود و خودمم می دونستم که نمیتونید جواب بدید! چون جوابش خیلی بی ربطه . و بنده هم در این رابطه بی تخصیرم!{-123-}

و اینک پاسخ مسابقه:

اینجوری که نمیشه! لطفی نداره! برید ادامه مطلب{-136-}



ادامه مطلب...

موضوع : مطالب خواندنی
تاريخ : چهارشنبه 15 / 5 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 11 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 15 / 5 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 9 مرتبه
تاريخ : يکشنبه 5 / 5 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 17 مرتبه

اینو دلم نیومد تو پست قبلی بنویسم.گفتم جداگانه واسش یه پست بذارم.

کلمات جالب و البته بی ربط به موضوع پوریا زیادن! اما یکیشون از همه باحال تره. نمیگم منظورش چیه! میخوام ببینم کی می تونه حدس بزنه! این مسابقه برای فهیمه و فاطمه ممنوعه! (آخه کــــــــــــــــه!!!! می دونن{-117-})

و اما اینک کلمه مورد نظـــــر!!!!

 

 

 

 

غاباغا! شایدم اینجوری نوشته بشه: قاباقا یا قاباغا یا غاباقا...

در هر حال منظور از تمام کلمات یک چیز است!!!!!

شما بگویید...

شما برنده این رقابت بزرگ باشید.......

دیگه حرفی ندارم.همین{-118-}



موضوع : خاطرات
تاريخ : يکشنبه 5 / 5 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 18 مرتبه

سلام دوستای گُلُم{-86-}

دلم لک زده بود بیامو براتون بنویسم.وای از اسباب کشی که نگم بهتره! اوه!!!! اما این خونه که تازه اومدیم از اونجا خیلی بهتره و البته صاحبخونشم خیلی باشعورتره.اون یکی که اه اه اه.....بــــــــــــــــــــــــــــوق!{-19-} اما خو روز آخری همچی خوشگل شستمش پهنش کردم آفتاب خشک شه! حرفائی که این یه ساله رو دلم مونده بود بالاخره بهشون گفتم.{-68-}البته شروع کننده خودشون بودن و خواستن مثلا دم آخری زهر چشم بگیرن غافل از اینکه هر که با من درافتد ور افتد....{-114-}(بنده تحت هیچ شرایط و در مقابل هیچ کسی زیر بار حرف زور نمیرم و به هیچ کس هم اجازه نمیدم بهم توهین کنه یا بخواد انسانیتمو زیر سوال ببره.فقط همین!)

ولشون کن! بگذریم!

شنیدید میگن بچه فلانی از دیوار راست بالا میره؟ ما دیدیم!!!!!!!!!!!!!!!!! بوخودا! به جون خودم نباشه به جون باباش!(اوج احساسو حال کردین؟{-107-} قسم راستمه!{-120-}) از دیوار اپن، کابینت کمد و هرجای صافی که در ارتفاعات قابل دسترس پوریا جای دست وجود داشته باشه این موجود میگیره و بالا میره!!!! امشب به باباش میگم پارسا همسن پوریا بود کشوهای دراور رو بیرون می کشید و می رفت بالا روی دراور می نشست.از پوریا بعیده اینکارو هنوز نکرده! میگه آخه پوریا نیاز به کشیدن کشو نداره صاف صاف بالا میره!{-136-}همچین بچه ای متولد نمودم{-123-}

و اما دیگر شیرین کاریها و سایر افاضات پوریا!

اونقد فاصله افتاده که خیلی هاشو فراموش کردم! حالا هرچیش یادم اومد می نویسم!

باباش که از سر کار میاد می دوئه جلو باباش و میگه های!!!!! باباشم قربون صدقش میره میگه بچم خارجکی بلته حرف بزنه! خارجکی سلام میده غافل از اینکه به سلام میگه دلامخندونک

من که مثلا میگفتم باباش میاد یا بره بغل باباش یا اصن هرچی!!!! باباش میگفتم! ایشونم یاد گرفته بود می گفت باباش! بعد ابتکار کرد به منم دیگه گفت ماماش بعدشم که خلاقیت رو به اوج رسوند و نیست میگفت داداشی! ما هم تبدیل شدیم به باباشی و ماماشی و کلا خانواده ای شدیم هم قافیه! خودشم که از قبل معروف بود به ایشی!{-119-}

یه روز باباش روی مبل خوابیده بود بهش گفتم بخواب زمین راحت باشی. ایشونم غلت خورد اومد پائین. یهو پوریا گفت: بابا گیخت(ریخت){-106-}

در تمام کابینتا رو با طنابو چسبو پلاستیک در چند لایه بستم که نتونه بازشون کنه.آب بازی هم که تفریح ثابتش شده! پستونکشم که تحت هیچ شرایطی حاضر به ترک نیست! گلاب به روتون پوشکم که همچنان ادامه داره! 

خو یکی نیس بگه این بچه تو چی چی پیشرفت کرده؟! فقط در خرابکاری و آتیش سوزوندن! اینو یادم رفته بود بگم! چند ماه پیش خیلی که شیطنت می کرد بهش می گفتم آتیش پاره! بعد وقتی ازش می پرسیدیم پوریا چیه؟ می گفت آدیش! حالا دیگه میگه پسر بد!( چیه اینجوری نیگا میکنید؟ مگه نیس؟؟؟؟؟؟!!!!!{-115-})

یه سری چیزام یادم اومد که مال حداقل سه ماه پیشه! میخوام بگم بچم اون قدیما چقد پیشرفته بوده من رو نکرده بودم{-130-}

سوال جوابی میگم! :

ساعت چنده؟ اَشت(هشت)

غذا چی درست کنم؟ آش

منو چندتا دوست داری؟ نه تا

امروز چند شنبه است؟ شمّه

این چه رنگیه؟ آبی(حالا هر رنگی که می خواست باشه.بچم کوررنگی نداره! آبرنگی داره{-95-})

بابا کجاست؟ نیش(حالا حتی اگه خود باباش می پرسید کجاست بازم میگفت نیست!)

میگفتم پوریا، بگو بله! می گفت بـــــــــــــــَ یـــــِ .چند ثانیه بعد صداش می زدم پوریا.می گفت: شی یهَ!!! زنگ در و تلفن و موبایلم که به صدا در می اومد می گفت:کی یهَ. نمدونم تو بیمارستان با یه لر عوض نشده!!!!

کلماتشم که خیلی زیاد شده؛ توی یه پست دیگه می گم.

ممنون که خوندینمونمحبت{-110-}

 



موضوع : خاطرات
تاريخ : جمعه 23 / 3 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 20 مرتبه

ما بازم اسباب کشی داریم و ممکنه مدتی آپ نکنم.به فکرتون هستم.واسم دعا کنید از این خونه به دوشی نجات پیدا کنم.دلشکسته



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 15 / 3 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 132 مرتبه

یکسالی بود که تصمیم داشتیم پارسا رو ببریم تلویزیون اما همش من امروز فردا می کردم و بهانه می آوردم. هربارم که رفتنمون قطعی می شد و هماهنگ می کردیم یه کاری پیش میومد و نمی رفتیم.خلاصه؛ قبل از تعطیلی مدارس یه دعوتنامه از طرف مدرسه به پارسا دادن و برای 13 خرداد دعوتشون کردن برنامه کودک و اینبار بالاخره طلسم شکسته شد و من پارسا رو بردم سر ضبط برنامه.پوریا رو هم با خودم بردم اما نرفت داخل استدیو و اونجا فقط شیطنت کرد و از اینور به اونور رفت! و درست موقع شروع برنامه خوابش برد و تمام وقت رو کول من بود!!!! حنانه هم زحمت ضبط کردن برنامه اون روز رو کشید که داشته باشیمش. اونجا اصلا اجازه نمیدادن که عکس و فیلم بگیریم اما من از روی فیلم ضبط شده چندتا عکس گرفتمخندونک

سید پارسا میرحبیبی

سید پارسا میرحبیبی

سید پارسا میرحبیبی

سید پارسا میرحبیبی

جشن الفباشون رو یادم رفت بگم!

دوهفته پیش جشن الفبا براشون گرفته بودن اما متاسفانه از اونجائی که دعوتنامه نداده بودن و فقط گفته بودن به ماماناتون بگید شنبه بیان جشن، پارسا فراموش کرده بود و به من نگفته بود.اون روز چون بیکاریم بود و خونه بودم حدودای ساعت 11 رفتم مدرسه که پول کتابای سال بعد رو به همراه یه سری هزینه باقی مونده رو پرداخت کنم و با معلمشونم صحبت کنم و بپرسم که جشنشون چه تاریخیه.اما وقتی رسیدم جشن تموم شده بود!گریه

و پارسا از جشن الفباش هیچ عکسی نداره!البته دوتا عکس انداختن که بعد توی همین پست اضافشون می کنم.آخه هنوز از روشون عکس نگرفتم، دوربینم شارژ نداره منم حال ندارم.........

همون باشه واسه بعد!.....قه قهه



موضوع : عکس و خاطره
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد