وبلاگicon
وروجکـــــــــــــــــــــــــای من
وروجکـــــــــــــــــــــــــای من
فرزند صالح گلی است از گلهای بهشت
تاريخ : دوشنبه 10 / 6 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 5 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز قبلی




موضوع : خاطرات
تاريخ : دوشنبه 10 / 6 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 5 مرتبه

تازگیا یَک بوهای بدی به مشامم میرسه! اه اه اه !!!! اینقد بدم میاد از این بوآ!!!! از مار بوآم بیشتر!!!!!! اصـــــــــن یــــــــــه وضــــــــی!

می پرسین بوی چی؟؟؟؟؟؟؟

مگه به مشام شما نمیرسه؟! شایدم شما نسبت بهش آلرژی ندارین! من که از رسیدن این رایحه تنم کهیر می زنه! 

خدایا! دوباره تفرش رفتن شروع شد! ینی به من بگن دوتا بچه دیگه مثل پوریا(دقت نکردین چی شد! مثل پوریا!!!!!!! اونم دوتّا!!!) به دنیا بیار اما تفرش نرو!!!!!!!!!!

 

 

 

گرفتید که؟؟؟؟

بوی ماه مهرو می گم! اه اه اه اه ....گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه



موضوع :
تاريخ : شنبه 25 / 5 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 34 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستان وبلاگیم اگه رمز می خوان کامنت بذارن.




موضوع : خاطرات
تاريخ : جمعه 17 / 5 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 40 مرتبه

ممنون از همه دوستانی که در مسابقه شرکت کردند و جوابهای نادرست متعددی رو بیان کردند! 

هیشکدومش درست نبود و خودمم می دونستم که نمیتونید جواب بدید! چون جوابش خیلی بی ربطه . و بنده هم در این رابطه بی تخصیرم!{-123-}

و اینک پاسخ مسابقه:

اینجوری که نمیشه! لطفی نداره! برید ادامه مطلب{-136-}



ادامه مطلب...

موضوع : مطالب خواندنی
تاريخ : چهارشنبه 15 / 5 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 16 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 15 / 5 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 12 مرتبه
تاريخ : يکشنبه 5 / 5 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 19 مرتبه

اینو دلم نیومد تو پست قبلی بنویسم.گفتم جداگانه واسش یه پست بذارم.

کلمات جالب و البته بی ربط به موضوع پوریا زیادن! اما یکیشون از همه باحال تره. نمیگم منظورش چیه! میخوام ببینم کی می تونه حدس بزنه! این مسابقه برای فهیمه و فاطمه ممنوعه! (آخه کــــــــــــــــه!!!! می دونن{-117-})

و اما اینک کلمه مورد نظـــــر!!!!

 

 

 

 

غاباغا! شایدم اینجوری نوشته بشه: قاباقا یا قاباغا یا غاباقا...

در هر حال منظور از تمام کلمات یک چیز است!!!!!

شما بگویید...

شما برنده این رقابت بزرگ باشید.......

دیگه حرفی ندارم.همین{-118-}



موضوع : خاطرات
تاريخ : يکشنبه 5 / 5 / 1393 | نویسنده : مامان پارسا و پوریا
بازدید : 20 مرتبه

سلام دوستای گُلُم{-86-}

دلم لک زده بود بیامو براتون بنویسم.وای از اسباب کشی که نگم بهتره! اوه!!!! اما این خونه که تازه اومدیم از اونجا خیلی بهتره و البته صاحبخونشم خیلی باشعورتره.اون یکی که اه اه اه.....بــــــــــــــــــــــــــــوق!{-19-} اما خو روز آخری همچی خوشگل شستمش پهنش کردم آفتاب خشک شه! حرفائی که این یه ساله رو دلم مونده بود بالاخره بهشون گفتم.{-68-}البته شروع کننده خودشون بودن و خواستن مثلا دم آخری زهر چشم بگیرن غافل از اینکه هر که با من درافتد ور افتد....{-114-}(بنده تحت هیچ شرایط و در مقابل هیچ کسی زیر بار حرف زور نمیرم و به هیچ کس هم اجازه نمیدم بهم توهین کنه یا بخواد انسانیتمو زیر سوال ببره.فقط همین!)

ولشون کن! بگذریم!

شنیدید میگن بچه فلانی از دیوار راست بالا میره؟ ما دیدیم!!!!!!!!!!!!!!!!! بوخودا! به جون خودم نباشه به جون باباش!(اوج احساسو حال کردین؟{-107-} قسم راستمه!{-120-}) از دیوار اپن، کابینت کمد و هرجای صافی که در ارتفاعات قابل دسترس پوریا جای دست وجود داشته باشه این موجود میگیره و بالا میره!!!! امشب به باباش میگم پارسا همسن پوریا بود کشوهای دراور رو بیرون می کشید و می رفت بالا روی دراور می نشست.از پوریا بعیده اینکارو هنوز نکرده! میگه آخه پوریا نیاز به کشیدن کشو نداره صاف صاف بالا میره!{-136-}همچین بچه ای متولد نمودم{-123-}

و اما دیگر شیرین کاریها و سایر افاضات پوریا!

اونقد فاصله افتاده که خیلی هاشو فراموش کردم! حالا هرچیش یادم اومد می نویسم!

باباش که از سر کار میاد می دوئه جلو باباش و میگه های!!!!! باباشم قربون صدقش میره میگه بچم خارجکی بلته حرف بزنه! خارجکی سلام میده غافل از اینکه به سلام میگه دلامخندونک

من که مثلا میگفتم باباش میاد یا بره بغل باباش یا اصن هرچی!!!! باباش میگفتم! ایشونم یاد گرفته بود می گفت باباش! بعد ابتکار کرد به منم دیگه گفت ماماش بعدشم که خلاقیت رو به اوج رسوند و نیست میگفت داداشی! ما هم تبدیل شدیم به باباشی و ماماشی و کلا خانواده ای شدیم هم قافیه! خودشم که از قبل معروف بود به ایشی!{-119-}

یه روز باباش روی مبل خوابیده بود بهش گفتم بخواب زمین راحت باشی. ایشونم غلت خورد اومد پائین. یهو پوریا گفت: بابا گیخت(ریخت){-106-}

در تمام کابینتا رو با طنابو چسبو پلاستیک در چند لایه بستم که نتونه بازشون کنه.آب بازی هم که تفریح ثابتش شده! پستونکشم که تحت هیچ شرایطی حاضر به ترک نیست! گلاب به روتون پوشکم که همچنان ادامه داره! 

خو یکی نیس بگه این بچه تو چی چی پیشرفت کرده؟! فقط در خرابکاری و آتیش سوزوندن! اینو یادم رفته بود بگم! چند ماه پیش خیلی که شیطنت می کرد بهش می گفتم آتیش پاره! بعد وقتی ازش می پرسیدیم پوریا چیه؟ می گفت آدیش! حالا دیگه میگه پسر بد!( چیه اینجوری نیگا میکنید؟ مگه نیس؟؟؟؟؟؟!!!!!{-115-})

یه سری چیزام یادم اومد که مال حداقل سه ماه پیشه! میخوام بگم بچم اون قدیما چقد پیشرفته بوده من رو نکرده بودم{-130-}

سوال جوابی میگم! :

ساعت چنده؟ اَشت(هشت)

غذا چی درست کنم؟ آش

منو چندتا دوست داری؟ نه تا

امروز چند شنبه است؟ شمّه

این چه رنگیه؟ آبی(حالا هر رنگی که می خواست باشه.بچم کوررنگی نداره! آبرنگی داره{-95-})

بابا کجاست؟ نیش(حالا حتی اگه خود باباش می پرسید کجاست بازم میگفت نیست!)

میگفتم پوریا، بگو بله! می گفت بـــــــــــــــَ یـــــِ .چند ثانیه بعد صداش می زدم پوریا.می گفت: شی یهَ!!! زنگ در و تلفن و موبایلم که به صدا در می اومد می گفت:کی یهَ. نمدونم تو بیمارستان با یه لر عوض نشده!!!!

کلماتشم که خیلی زیاد شده؛ توی یه پست دیگه می گم.

ممنون که خوندینمونمحبت{-110-}

 



موضوع : خاطرات
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد